اعضای باند سارقان طلافروشی‌ها در  خراسان‌رضوی دستگیر شدند| مجروحیت یک زن در یکی از سرقت‌های بدون نتیجه مشهد، میزبان دور برگشت لیگ آیندگان هندبال شکل‌گیری شخصیت کودک، حاصل تعامل هم‌زمان ژنتیک و تربیت مروری بر آمار وقایع حیاتی ۸ ماهه خراسان رضوی| بیش از ۲۸ هزار واقعه ازدواج ثبت شده است عشق کافی نیست! | بازخوانی یک پرونده خانوادگی در مشهد گفتمان پهلوی و سوژه‌سازی زنان؛ انقلاب اسلامی و بازتعریف زن آسیب دیده معاون رئیس جمهور در امور زنان و خانواده عازم مصر شد کاهش نرخ ازدواج، پدیده‌ای چندبعدی| آموزش مهارت‌های زندگی مشترک می‌تواند مسیر را هموار کند کاهش ریزش مو با استفاده از برخی روغن‌های طبیعی گیاهی برگزاری نمایشگاه «روایت‌گری انقلاب» با محور توانمندسازی دختران نوجوان آغاز اردوی تیم ملی فوتبال زنان ایران از ۲۳ بهمن ماه افزایش معنادار سطح استروژن در دوران یائسگی با اجرای منظم تمرینات هوازی یک بانوی قزاق قهرمان تنیس زنان گرنداسلم استرالیا شد بازار ۴۲ میلیارد دلاری عمل‌های زیبایی در چین| صنعتی که زیر نظر دقیق دولت است کدام دمنوش ها، چاق کننده نیستند؟ نقش حیاتی غربالگری در شناسایی بموقع سرطان‌ها | وضعیت ابتلای زنان به این بیماری چگونه است؟ معرفی ۴ گام اساسی برای توانمندسازی خانواده| واسطه‌های امر تربیت از خانواده به نهاد‌های اجتماعی منتقل شده است ویدئو| مادرانه| روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید احمد همتی درگذشت یک بانوی بازیگر در سن ۷۱ سالگی تعداد افراد در سن باروری، بالا است| کاهش تمایل زنان خانه‌دار به فرزندآوری
سرخط خبرها
جنگی که فرصت‌ها را نشان داد | بررسی نقش کلیدی زنان و دختران در بحران‌های اجتماعی

جنگی که فرصت‌ها را نشان داد | بررسی نقش کلیدی زنان و دختران در بحران‌های اجتماعی

  • کد خبر: ۳۸۶۲۰۸
  • ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۳۲
جنگ مفهومی کلان است که هرکس از زاویه مأموریت و نگاه خود به آن می‌نگرد. همراه با فهیمه فرهمندپور به روایتی از جنگ پرداخته‌ایم و جایگاه زن در جنگ را بررسی کردیم.

به گزارش شهربانو، دکتر فهیمه فرهمندپور از جمله زنان فعال فرهنگی و اجتماعی است که دوران کودکی‌اش با خاطرات دفاع مقدس گره خورده و تجربه‌های خواندنی‌ای از آن دوران تا امروز، در اختیار دارد. او در کنار تحصیلات حوزوی، تحصیلات دانشگاهی خود را در مقطع دکتری تاریخ اسلام در دانشگاه الزهرا به پایان رسانده و تاکنون در سمت‌هایی، چون مشاور وزیر کشور در امور زنان و خانواده، و رئیس مرکز مطالعات و تحقیقات زنان دانشگاه تهران فعالیت داشته است. همراه با او از جنگ روایت می‌کنیم تا به نقشی بپردازیم که زنان در این میانه می‌توانند ایفا کنند.

گفتنی است که فهیمه فرهمندپور متولد سال ۱۳۴۷در تهران است و در کنار تحصیلات حوزوی، تحصیلات دانشگاهی خود را در مقطع دکتری تاریخ اسلام دانشگاه الزهرا به اتمام رسانده است.

یک پارکینگ و کلی کمپوت و مربا

در بیشتر سال‌های دوران جنگ، خانه ما در یک کوچه بن‌بست، در محله‌ای سنتی، گرم و منسجم قرار داشت. خانه‌ای شخصی در طبقه دوم، روی پارکینگی که فقط کمی بزرگ‌تر از جای توقف یک ماشین بود. الان که فکرش را می‌کنم، واقعا نمی‌فهمم این پارکینگ کوچک چطور آن‌قدر گنجایش داشت که می‌توانست همه خانم‌های محله را همراه با سبدها، قابلمه‌ها، اجاق‌ها و... که دائما برای جبهه کمپوت و مربا درست می‌کردند، در خود جا دهد و تازه جایی برای شیطنت و بازی ما بچه‌های شاد و پرتحرک آن روزگار هم داشته باشد!

مادرم، مدیر باکفایت این قرارگاه فعال و پرتکاپو بود و البته برخوردار از همراهی مخلصانه جمع زنان همیشه پا به‌کارِ محله؛ و این، همه ماجرا نبود. کنار همین پارکینگ کوچکی که به قیمت کنارِ کوچه ماندنِ بنز زیتونی‌رنگ محبوبِ پدرم، به یک پایگاه وسیع تبدیل شده بود، دختر‌های جوان و باسوادتر یک ملافه پهن کرده بودند تا دارو‌هایی را که پسر‌های نوجوان از درِ خانه‌ها جمع می‌کردند روی آن بریزند، تاریخ مصرفشان را بررسی کنند، تمیز و مرتب دسته‌بندی‌شان کنند تا تحویل هلال احمر شود.

آن‌طرف‌ترِ این جغرافیای رویایی، چند خانم مسن که پا و کمری برای پخت‌و‌پز نداشتند، با زبان، ذکر می‌گفتند و با دست‌های مهربان و ماهرشان، کلاه و دستکش می‌بافتند. اگر آن روز‌ها نبود، شاید من دیگر هرگز فرصت نمی‌یافتم ببینم چگونه می‌شود با دو دست نحیفِ آن پیرزن تفرشیِ همسایه، هم‌زمان با پنج میل بافتنی، دستکش بدون درز بافت. نمی‌دانم شما چنین مهارت اعجاب‌انگیزی را دیده‌اید یا نه؟

من سال‌های مهمی از اواخر کودکی‌ام و سپس نوجوانی‌ام را در این شیرینیِ متراکم، مواج و جذاب گذراندم. در میان هُرم و بخار قابلمه‌های پر از مربای داغ، صدای روح‌نواز صلوات‌های مکرری که برای سلامتی امام و پیروزی رزمنده‌ها فرستاده می‌شد و....

جنگ، هشت سال طول کشید. در سال‌های آخر، من برای خودم خانمی شده بودم و دیگر ساکن آن خانه و آن کوچه بن‌بست نبودیم، اما آن حال‌وهوا، آن عطر و بو، آن شیدایی و بی‌قراری، هرگز از ذهن، دل، قلب و روح من محو نشد.

یک چمدان قهوه‌ای و بنز زیتونی

در نیمه دوم سال‌های جنگ، من یک‌باره از وسطِ بچگی‌های پر شر‌و‌شور و دویدن‌ها و بازی‌های جمعی در آن کوچه بن‌بست، به دنیایی کاملا جدید پرتاب شدم. در یک صبح جمعه اواخر تابستان، در سن حدود دوازده، سیزده سالگی، چادر مشکی نویی را که به‌سختی قادر به جمع‌و‌جورش بودم، سر کردم و با اسباب و اثاثیه مختصری شامل یک چمدان قهوه‌ای و یک دست رختخواب کوچک، سوار همان بنز زیتونی‌رنگ پدرم شدم و همراه مادرم که در طول راه و هنگام خداحافظی، به‌سختی می‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، به قم رفتم و طلبه شدم.

مدرسه علمیه ما (مکتب توحید)، چند سال قبل از انقلاب به همت آیت‌ا... قدوسی (ره) تأسیس شده بود. من بعد از شهادت ایشان وارد مدرسه شده بودم، اما حال‌و‌هوای مدرسه به‌شدت متأثر از شهادت ایشان بود. شاید نتیجه ارادت و علاقه فراوان طلبه‌ها به ایشان و خاطراتی که از درس‌های اخلاق، اخلاص و نحوه مدیریت هوشمندانه‌شان داشتند. من هرگز ایشان را ندیدم، اما این احوال، بر من و هم‌دوره‌ای‌هایم بی‌تأثیر نبود.

اما چیزی دیگر در آن ایام، لحظه‌های این نوجوان دل‌کنده از خانه و دلبسته به آرمان‌های بزرگ را به جنگ و شهادت گره می‌زد: تصویر، نام، و خاطرات یک دختر جوان هم‌نام خودم که عطرش در فضای مدرسه ما به‌شکل عمومی در حال تنفس بود. شهید فهیمه سیاری، طلبه جوانی بود که چند ماهی پیش از پیوستن من به مکتب توحید، در جریان یک سفر تبلیغی در غرب کشور، به شهادت رسیده بود.

من با پشتیبانی از جنگ و فعالیت‌های پشت‌جبهه زنان بیگانه نبودم؛ از ایستادگی و طبیعتا شهادت زنان و کودکان مناطق جنگی، در خانه و زندگی و شهر و روستایشان نیز خبر داشتم. اما آن‌قدر کم‌سن‌و‌سال یا کم‌تجربه بودم که از جبهه رفتنِ زنان یا شهادتِ آنان در جریان یک فعالیت هدفمند، تصوری نداشتم.

فهیمه مرا -که البته در عالم نوجوانی از هم‌نام بودن با او بسی فخر می‌فروختم- به آرمان‌هایی گره زد که پیش از آن مجالی برای اندیشیدن به آنها نیافته بودم. گره خوردن به نام جبهه، فراتر از قابلمه‌های مربا و فکر کردن به شهادت، فراتر از ماندن زیر موشک‌بارانِ شهرها...

واجب شرعی به نام کلت کمری

یکی از خاطرات بی‌نظیرِ سال‌های نخست طلبگی‌ام، توفیق دو نوبت دیدار با امام (ره) بود. به‌نظرم، قبل از نماز صبح با اتوبوس از قم راه می‌افتادیم؛ چون در خلوتیِ مطلقِ خیابان‌ها، در هوای تاریک و روشنِ صبح، به تهران می‌رسیدیم. از فرط بی‌قراری، روی صندلی اتوبوس بند نبودم تا به جماران برسیم، سرمان را بالا بگیریم، و امام را نشسته بر آن ایوان فرسوده-که برایمان از ایوان مدائن باشکوه‌تر می‌نمود-ببینیم.

درباره این خاطرات، شاید وقت دیگری بگویم؛ اما آنچه به من، جنگ، و این خاطره مربوط است، دستور صریح امام برای یادگیری فنون نظامی و آمادگی‌های دفاعی بانوان در دومین باری بود که به دیدارشان رفتیم. همین دستور کافی بود تا ما را به کار بیندازد. به‌سرعت، ساختمان مناسبی در تهران آماده شد؛ دوره آموزشی، آشنایی با سلاح، اتاق گاز، پاس شبانه، میدان تیر و ... آغاز شد.

شاید اکنون، برای خیلی‌ها، برای دوستان امروز، برای دانشجویانم و ... باورکردنی نباشد که من میدان تیر رفته‌ام، با چند جور سلاح تیراندازی کرده‌ام و... امروز شاید عجیب به نظر بیاید؛ اما آن روز، برای آن دخترکِ جنگ‌باورِ کوچه بن‌بست کوچ کرده برای آرمان‌های بزرگ، و خود را تصور کرده در کنار فهیمه سیاری در مسیرِ شهادت و صبر از کف داده در برابرِ کلامِ آن پیرمردی که بر ایوانِ مدائنِ قلبِ او، فرمان جهاد داده بود؛ کسبِ مهارتِ باز و بسته کردن ژ۳ در دو دقیقه، پر کردن خشابِ کلاش، و هدف گرفتن با کلت کمری، یک ضرورت بود. یک واجب شرعی. یک راه؛ راهی که می‌توانست او را ببرد تا میدان جنگ و تا خودِ خودِ شهادت...

گریه با صدای بلند وسط پیاده‌رو

همان موقع‌ها که هنوز موشک‌باران‌ها ادامه داشت؛ همان روز‌هایی که با نواختن آژیر وضعیت قرمز، چراغ‌ها را خاموش می‌کردیم و با بچه‌ها در طبقه همکف خوابگاه جمع می‌شدیم و جمعی "وَجَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم... " می‌خواندیم؛ همان ایام، به فکر دانشگاه رفتن هم افتادم. همان موقع‌ها، یکی از بچه‌های خوابگاه در بمباران‌های شهر کُرد، شهید شد. سال آخر جنگ، من البته زودتر از هم‌سن‌وسال‌هایم دانشجو شده بودم، با همان شور و شوقِ دخترکی که در کوچه بن‌بست دنبال هم‌بازی‌هایش می‌دوید. یک پا در تهران، یک پا در قم، و سری که در آسمان، دنبال شهادت می‌گشت...

در آن روز تلخی که قطعنامه ۵۹۸ پذیرفته شد، از میدان انقلاب گریه‌کنان پیاده می‌آمدم، بی‌قرار و ناهوشیار... یک‌باره خودم را نزدیک پیچ شمیران دیدم، روبه‌روی یک دوست قدیمی با چشم‌های درشتِ سبزرنگی که مثل چشم‌های من، سخت بارانی بود. خدایش بیامرزد، چند سال قبل آسمانی شد. وسط پیاده‌رو، سر بر شانه‌های هم گذاشتیم و با صدای بلند گریه کردیم. جالب این بود که هیچ‌کس تعجب نمی‌کرد؛ چشم‌های نمناک، صورت‌های مبهوت، و دهان‌هایی که کلمه در آنها یخ زده بود، در اطرافمان کم نبود... البته با پذیرش قطعنامه، جنگ تمام نشد. مرصاد تلخ آمد و آن همه داغ بر دل مردم گذاشت. اما امید من برای قدم گذاشتن به پلی که مرا به شهادت می‌رسانَد، ناامید شد. حسِ جا‌ماندگی، افسردگی، گم‌شدگی...

چقدر خوب بود که امام بود، امامی که کمتر از شش ماه بعد، با دم مسیحایی‌اش مرا زنده کرد. امام، یک‌باره به روحِ افسرده من نهیب زد که: چه نشسته‌ای؟ سفره جهاد برای تو از هر وقت دیگری گسترده‌تر است.

۱۱ دی‌ماه ۱۳۶۷ من دوباره سرپا شدم؛ دوباره همان دختر نوجوانی شدم که در یکی از ساختمان‌های خیابان پاسداران، کار با ژ۳ و کلاش و کلت را یاد گرفته بود، تا شاید روزی به میدان برود.

روز ۱۱ دی‌ماه ۱۳۶۷، خبر رادیو و تلویزیون، صور اسرافیلِ رستاخیز من شد.

جنگید و اگر لازم بود شهید شد

ما فکر می‌کردیم قرار است با امام تا کربلا برویم، رژیم بعث عراق را به سزای هشت سال داغ گذاشتن بر دل خانواده‌های شهدا برسانیم و از همان‌جا، راهمان را کج کنیم سمت اسرائیل و... در این مسیر، یا پیروزی را به چشم ببینیم یا شهید شویم.

به خودم می‌گفتم: چرا جنگ صبر نکرد تا من فقط کمی بزرگ‌تر شوم؟ کمی تکاپوی مستقل‌تر و آزادتری پیدا کنم تا بتوانم در طرح امام برای تغییر جغرافیای سیاسی جهان، برای خودم یک جایی پیدا کنم؟ چرا من آن‌قدر دیر بزرگ شدم؟ یا چرا آن‌قدر زود، قصه جهاد و شهادت به پایان رسید؟ این کلنجار‌های روانی، به‌علاوه زخم‌زبان‌هایی که این‌طرف و آن‌طرف بر روح‌های رنجیده و افسرده ما نشست، حالِ من و "ما"‌های پرشورِ آن روز‌ها را حسابی گرفت. تا اینکه... در یکی از روز‌های دی‌ماه ۱۳۶۷، خبری در رادیو و تلویزیون، صوراسرافیل رستاخیزِ من شد؛ و جان و روحِ مرا که داشت گام‌به‌گام در قَبرِ بی‌عملی، روزمرگی، افسردگی و ناامیدی فرو می‌رفت از یک قدمیِ این گورستان بازگرداند و زنده کرد.

خبرِ نامه عجیب امام به گورباچف، رهبر اتحاد جماهیر شورویِ کمونیستیِ ابرقدرت. واقعا نمی‌دانم چرا هرگز در رسانه‌ها، کتاب‌های درسی، پژوهش‌های علمی و تحلیل‌های سیاسی، به این نامه آن‌طور که شایسته‌اش بود، پرداخته نشد. بار‌ها در کلاس‌ها از دانشجوهایم پرسیده‌ام: درباره این نامه چه می‌دانید؟ اغلب، هیچ! و بعضا، فقط در حد اینکه امام، برهم خوردن بلوک شرق و پایان تسلط تفکر کمونیستی بر شوروی را پیش‌بینی کردند. اما اساسا، در نگاه من، با وجود اهمیت این پیش‌بینیِ داهیانه، مهم‌ترین مسئله درباره این نامه، این وجه نبود...

برای امثال من که تصور می‌کردیم امام مترصدِ تغییرِ «جغرافیای سیاسی» جهان است، این نامه نشان داد که: او اولا تغییرِ جغرافیای «اندیشه سیاسی» جهان را هدف گرفته است؛ آن‌هم اندیشه‌ای سیاسی، متأثر از نظمِ توحیدی و نه کلیشه‌های رایج. ثانیا، اگر هشت سال، جنگِ نظامی هم در کار بوده است، چیزی جز دفاعِ واجب و مشروع نبوده؛ و بنابراین، جنگ، از استراتژی دائمیِ امام در رهبریِ جهانی‌اش، نمایندگی نمی‌کرده است. امام، افقِ جدیدی از رزم، جهاد و فتح پیش‌روی ما گشود. پرده از آرمان‌هایی برداشت که به‌مراتب، لشکرِ پخته‌تر، پا‌به‌کارتر و ورزیده‌تری می‌طلبید و چشم‌اندازی وسیع‌تر از جبهه‌های غرب و جنوب ایران، یا موانع و مقاصدی فراتر از براندازیِ بعثِ عراق را فراروی ما نهاد.

کمتر تحلیلی به این جنبه از طرحِ امام توجه کرد؛ اینکه هیئت اعزامی او به مسکو، ترکیبی سه‌نفره بود: یک عالِم دینی، یک بانوی مبارز، و یک دیپلماتِ جوان! آه که چقدر افسوس می‌خورم که این طراحی، این صحنه‌آرایی، محتوای نامه و همه پیوست‌های دیگرش، این‌چنین در تاریخِ معاصر و حلقه‌های درس و بحث و پژوهش و تحلیل، مهجور و سر به مُهر مانده و رمزگشایی نشده است. این حادثه، هر چه که بود، برای چشمانِ کنجکاو، روحِ آرمان‌گرا و ذهنِ پرتکاپوی من، سودایی جدید و چشم‌اندازی گسترده خلق کرد. مرا به کشاکشِ نقش‌آفرینی در نبرد تمدنیِ بی‌نهایتی سوق داد، که شهید شدن در مسیرِ آن، می‌توانست به‌مراتب باشکوه‌تر از در خون غلطیدنِ لحظه‌ای باشد...

من باور کردم: دشمنِ اصلیِ من، مأمورانِ بدبخت و حقیرِ بعث عراق یا رهبرِ عربده‌کش و گردن‌کلفتِ آنها نیستند که اگر من، خاکریز را درست انتخاب کنم و در طرفِ درستِ تاریخ بایستم، آن‌سویِ پنجره‌ای خواهم بود که باید برای باز کردن، گستردن و افق‌گشایی‌اش، در برابرِ جریانِ تمدنِ مادی، جنگید، دوید، فریاد زد و اگر لازم بود شهید شد.

من تعجب می‌کنم

این آرمان‌گرایی، شاید می‌توانست به انحراف برود یا به سرخوردگی و بی‌عملی کشیده شود؛ اما به گمانم، چنین نشد. تلاش کردم آرمان‌های بزرگم- به قول روایات- به آمال و آرزو‌های بلندِ صرف تبدیل نشوند؛ و هم‌زمان که در آسمان آینده، ستاره اهداف بزرگم را رصد می‌کردم، از واقعیت‌های ملموسِ اطرافم غافل نشوم و رابطه‌ام با ساحتِ واقع، ضعیف نگردد.

گرچه دل به تغییر جهان داشتم، اما تبلیغ برای زنان روستایی در کهک قم یا راه‌انداختن کلاس قرآن برای بچه‌های محله در مسجد، نخستین تجربیات و تکاپو‌های من برای ارتباط مسئولانه با همان جهانی بود که با خودم قرار گذاشته بودم با مجاهدت خمینی‌گونه، تغییرش دهم.

اگر ملاصدرا چند صد سال پیش، توانسته بود در همین کوچه‌های خاکی و گِلیِ کهک، از اسفار اربعه‌اش رمزگشایی کند، چرا من در کهکِ دهه‌۶۰، نتوانم از ایستگاهِ چشمانِ جست‌وجوگرِ زنان و دخترانِ روستایی، سیر آفاق و انفسِ خود را آغاز کنم و به انجام برسانم؟

در کنار تحصیل در حوزه و دانشگاه، در کنار فرصت‌های تبلیغی و احساس مسئولیت‌های پرشور اجتماعی، آن سال‌ها-برای آنها که به یاد دارند-فرصتی تدریجی برای تجربه‌اندوزی و کسب پختگی سیاسی نیز بود. هم در حوزه و هم در دانشگاه، سال‌های نیمه دوم دهه‌۶۰، سال‌های تولید و فربه شدنِ ادبیات گفتمان‌های سیاسی مهمی بود که برای امثال من، هم جذاب و آموزنده بود و هم ترسناک و نگران‌کننده. این گفتمان‌ها، گرچه شاید ادامه جریان‌های سیاسیِ اوایل همان دهه بودند، اما از تقابلِ گفتمان چپ و راستِ مطرح در سال‌های منتهی به انقلاب و اوایل پس از آن، کاملا فاصله گرفته بودند. ابعاد اجتماعی و اقتصادی‌شان، ادبیات ایدئولوژیک آنها را تحت‌الشعاع قرار داده بود. شاید به همین دلیل، حتی در حوزه‌های علمیه نیز راه یافته و نامحسوس، در حال یارگیری دوطرفه بودند.

الان که به آن روز‌ها فکر می‌کنم- به روز‌های بی‌اینترنت و بی‌فضای مجازی، به روز‌های منهای شبکه‌های اجتماعی و جست، جوگر‌های فوق‌پرسرعت و هوش مصنوعی، به روز‌های بدون واتس‌اپ و تلگرام و اینستاگرام و همین ایتا- تعجب می‌کنم که طلاب و دانشجویانِ جوانِ آن روزگار چطور این حجم از اطلاعات و ارتباطات، دغدغه‌مندی سیاسی، و روزآمدسازیِ نگاه و دیدگاه را تنها از طریق روزنامه، شب‌نامه، و دو سه شبکه محدودِ تلویزیونی و رادیویی پوشش می‌دادند!

وقتی ما در وسط این هیاهو‌ها مشغولِ بحث سیاسی و گفتمانی بودیم- بحث از ولایت فقیه و اطلاق اختیارات او، مباحثه درباره حدود و ثغور اقتصاد آزاد و بازار، بحث درباره الزاماتِ شکل‌گیریِ احزاب و کارکرد آنها در سپهرِ سیاسیِ جامعه و ... -درست وقتی آماده می‌شدیم تا این بار نه از مرز‌های سیاسی، که از طریق مرز‌های فکری، طرحی نو دراندازیم و جهان را تحت تأثیر قرار دهیم، تلخ‌ترین خاطره جمعیِ این ملت تا آن روز شکل گرفت. رویدادی که به طبیعی‌ترین شکل ممکن، غیرطبیعی‌ترین زخم را به قلب و حیات جمعی این ملت وارد کرد.

دوباره دختربچه‌ای لابه‌لای دیگ‌های مربا

با این منطق، با این نگاه، با این آرمان، برای امثال من، فرصت مجاهده‌ای فراهم شد که سال‌ها آرزویش را داشتم. با پیام امام البته، تصورمان این بود که به سرعت در‌های کشور‌های بلوک شرق به روی مبلغان اسلام گشوده می‌شود. برای همین بود که با بعضی دوستان به فکر یادگرفتن زبان روسی افتادیم. گرچه این تصمیم فقط تا آموختن حروف روسی پیش رفت و به نتیجه درخوری نینجامید، ولی همین تکاپو هم حال خوشی داشت. دوباره شده بودم همان دختربچه پرشوری که لابه‌لای دیگ‌های مربا می‌دوید، همان نوجوان بلندپروازی که چمدان قهوه‌ای‌اش را دست گرفت و در آن کوچه بن‌بست، سوار ماشین شد و به قم رفت تا فردا‌های متفاوتی داشته باشد، همان که مشتاقانه پای نقل خاطرات شهادت فهیمه سیاری از زبان دوستانش می‌نشست یا تلاش می‌کرد ژ۳ را در دو دقیقه باز و بسته کند و به میدان تیر برود.

جنگ نعمتی شد برای خانواده

جنگ مفهومی کلان است که هرکس از زاویه مأموریت و نگاه خود به آن می‌نگرد. حضرت امام (ره) از دفاع مقدس به‌عنوان «نعمت خفیه» یاد کردند. هرچند پیامد‌های آن هنوز در برخی خانه‌ها دیده می‌شود، اما نعمت‌هایی نیز به همراه داشت.

در این جنگ تحمیلی دوازده روزه، با وجود تمام آسیب‌ها و از دست دادن عزیزان، نباید از نعمت‌های خفیه آن غافل شویم. جلوه‌ای از این نعمت‌ها، انسجام بی‌نظیر اجتماعی بود. جنبه دیگر آن، تحول در خانواده‌ها و شکل‌گیری خانواده‌های منسجم پس از چند دهه بود. در تحلیل مسائل خانواده، دائما در تلاش بودیم که زنگ خطری را به صدا در بیاوریم که آن کاهش عاملیت و انسجام خانواده بود؛ اما جنگ به پیدایش خانواده‌هایی مسئولیت‌پذیر کمک کرد که بسیار ارزشمند است.

در این میان، مادران و زنان نقش کلیدی داشتند. زن و مادر توانایی نقش‌آفرینی دارند، به شرطی که جایگاه آنان با کرامت و قدرت تعریف شده باشد. زن در خانواده‌ای محترم، اثرگذار است و باید این فرصت برایش فراهم شود. زن توان خلق فراوان از اندک را دارد.

باید به خانواده‌ها آموزش داد که زن چقدر محترم، عزیز و تأثیرگذار است. مأموریت خانواده، تولید معنای مشترک بین اعضا و تبدیل خانه به محل گردهمایی افراد با اهداف مشترک است. خانواده با هتل تفاوت دارد. ما نیازمند معنا‌های مشترک هستیم؛ مأموریتی که ابتدا بر عهده پدر و سپس مادر است. ایجاد هدف مشترک، جهت‌گیری مشترک و در نهایت زبان مشترک در خانواده را پدید می‌آورد که به آن نیاز داریم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.